صدای آشنا
زندگی یعنی نفس کشیدن تا دوست
دارم احساس می کنم این روزا برای همه فراموش شدهام. کسی دیگه من رو لابه لای خاطراتش نمی گرده کسی دیگه روزایی رو که با من داشته یاد نمی کنه دارم احساس می کنم همه با هم تصمیم گرفتند که فراموشم کنند. خدا جونم نکنه تو بهشون گفتی فراموشم کنند. نکنه ..... خدا جونم باشه،هر چی تو بخوای. فراموش می شم. توی تاریکی فرو می رم. کناره می گیرم از تمام بودن هام و می پوسم میون تنهایی خودم. اما خدا جونم جون خودت تو فراموشم نکن. خداحافظ تمام ادمهایی که روزایی رو با شما بودم. من دارم می رم. برای همیشه. دارم می رم توی تنهایی خودم دارم می رم به جایی که هیچ کس نباشه که فردا روزی بودنش با من برای باعث سرافکندگی باشه دارم میرم با داشته هام بسازم و به نداشته هام.... چقدر دوست داشتم جای بعضی از داشته های الانم ، نداشته هام رو داشته باشم. اما اگر اینجوری ام حتما صلاح منه خدا. راضی ام به رضای تو. فقط .... خودت بهتر می دونی چی می خوام بگم. خداحافظ. _________________________________________________ قاصدکم خیلی منتظرت شدم که بیای. اما نیومدی منم دارم می رم اگر اومدی و جای خالی ام رو دیدی فقط دعا کن بیشتر از این توی تنهایی غرق نشم خداخافظ قاصدک یه موقع هایی از سر احساس تصمیم هایی می گیری که بعد ها از گرفتنش پشیمون میشی، اون موقع است که دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. _______________________________________________________________ دیروز توی حیاط دانشگاه نشسته بودم و چند لحظه چشمام رو بستم، به حال و به گذشته و به آینده فکر کردم. یاد روزای گذشته افتادم. اون موقع که سبک بال زندگی می کردم. روزهایی که ذهنم از هر فکر و خیالی راحت بود. اون موقع ها که زندگی توی مدار خودش می چرخید. اون موقع که می شد فردا رو پیش بینی کرد و براش برنامه ریخت. یک لحظه فکر زمان حال رو کردم. زمانی که ذهنم پر از نگرانی و گرفتاری است. روزهایی که خودم نمی دونم باید براش چی کار کنم. هر کاری که توی این روزها انجام میدی بازم کاری هست که انجامش بدی و این کارها تموم شدنی نیست. فکر فردا رو اصلا نمی تونم بکنم. فردا..... می دونم دیگه نمی تونم خوب بنویسم. چون گرفتارم چون ذهن آرومی ندارم. چون آرامش ندارم. خدایا فقط یه نگاه به من بنداز. من بنده توام. من ... خدایا اگر نباشی هیچم. خواهش می کنم کمکم کن. کمکم کن از این حال بیام بیرون کمکم کن که آرامش داشته باشم کمکم کن که..... خدایا فقط، فقط یه نگاه یه نگاه تو برای من برای دنیای من برای این روزای من کافیه. واقعا دوست دارم امروز وقتی اومدم دم غرفه ات توی نمایشگاه و دیدم نیستی خیلی پکر شدم. دوست داشتم وقتی میومدم باشی. همون موقع بود که خدا صدام کرد و صدای الله اکبر تمام نمایشگاه کتاب رو پر کرد. کتابت رو خریدم و دوئیدم سمت نمازخونه مصلی. بعد نماز به امید اینکه توی این فاصله اومده باشی اومدم سمت غرفتون و .... دیدمت، دیدمت در حالی که سراپا آبی پوشیده بودی و من از دیدنت عــــــــــــــــــشق کردم. کتابم رو بهت دادم و تو امضاش کردی و من کتابم رو از امشب بغل می کنم و می خوابم. جدا شدن ازت برام خیـــــــــــــــــــلی سخت بود اما تو زیاد نمی تونستی دم غرفه بایستی. ازت خداحافظی کردم و با همه وجود دیدار دوباره ات رو ارزو کردم. تا رسیدم خونه کتابت رو باز کردم و ورق زدم. دروغ چرا اول رفتم سراغ ترانه هایی که علی لهراسبی خونده و بعد شروع کردم تمام کتاب رو خوندن. با بعضی هاش گریه کردم با بعضی هاش لبخند زدم اما این حقیقت داره که تمام ترانه هات رو با تمام وجود احساس کردم. تو احساس ناگفته من رو با ترانه هات به زبون اوردی. ممنونم ازت. دوستت دارم به خاطر تمام محبت هات حدیث عزیزم و برات همیشه بهترین ها رو می خواهم. خیــــــــــــــــــــــــلی دوستت دارم . خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی. زمان که می گذره همه چیز باهاش می گذره.... روزای بی تو بودن هم باهاش می گذره.... چه روزای سختیه این روزا..... چرا بعضی اوقات اینجوری میشه؟ اینجا وب مثل بچه ام می مونه. بهترین و بدترین روزام رو توی این وب بودم چرا فکر می کنن وقت تلف کردنه؟ ........................................... گاهی چند تا نقطه خیلی بیشتر از یه مثنوی با ادم حرف میزنه.
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |

